تبليغاتX
♥ یه مورچه حرف دل♥

♥ یه مورچه حرف دل♥

  سلام نه نه.. باید بگم خداحافظ؟؟؟ها؟؟؟

رفتم تا بعد کنکور .

بای.

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388 0:30 توسط shadi |


  نمی دونم این نوشته ی کیه؟ ولی خیلی قشنگه بخون ...........

   وقتي احساس می‌کنی قابل دوست داشتن نيستی
   وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
   وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهای تو را التيام ببخشد
   به ياد داشته باش دوست من
  
خدا مي تواند

   وقتي احساس مي‌كني قابل بخشش نيستي
   براي شرم و گناه هایت
   به ياد داشته باش دوست من
  
خدا مي تواند

   وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
   و هيچكس نمي تونه درون رو ببيند
   به ياد داشته باش دوست من
  
خدا مي تواند

   وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني
   کسی نيست تا صدايت را بشنود
   به ياد داشته باش دوست من
  
خدا مي تواند

   وقتي گمان ميبری كسي نمي تواند
   به خود واقعی درون تو عشق بورزد
   دوست من٬ به ياد داشته باش
  
خدا مي تواند

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388 15:57 توسط shadi |


          

  عقاب وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق

  می‌نشیند!

  می‌دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید!

  عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید و اجازه می‌دهد ‌باد،

  او را با خود بلند کند.

  به محض این‌که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را   

 به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب ‌

 می‌شود. او آن‌قدر با کمک باد مخالف، اوج ‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آن‌گاه با

 چرخش خود به‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، مأوا می‌گزیند.

 خوب به شیوه‌ی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می‌ماند، حادثه‌ای که برای

  مرغ‌های زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می‌نشیند تا از انرژی پنهان در

  گردباد،

  به نفع خود استفاده کند.

 وقتی طوفان از راه می‌رسد، عقاب به‌جای زانوی غم بغل‌گرفتن و در کنج سنگ‌ها پناه‌گرفتن،

 جشن می‌گیرد و خود را به بالاترین نقطه‌ی وزش باد می‌رساند و از آن‌جا، سنگین‌ترین

 ضربه‌های

 گردباد را به نفع خود به‌کار می‌گیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده می‌کند.

او نه‌تنها از نیروی مخالف نمی‌هراسد، بلکه منتظر آن نیز می‌نشیند‌چراکه می‌داند این انرژی پنهان

 در نیروی مخالف است که می‌تواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند.

 انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمی‌شود. به‌طور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای

 نیروهای منفی، ایجاب می‌کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیش‌تر از جریان

 موافق شما باشد.

 پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی

 مخالفان شما تأمین شود‌بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ‌می‌دهد، به‌جای عقب‌نشینی و

 سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بی‌درنگ عقاب‌گونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را

 به فال نیک گرفته و سعی‌کنید ‌در لابه‌لای این حادثه‌ی به‌ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب

 موردنظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواسته‌ی خویش نزدیک

 سازید.

 نیرویی که قرار است باعث صعود شما در زندگی شود، توسط همان کسانی فراهم می‌شود که

 درحال حاضر، مخالف جدی شما هستند و قصد نابودی‌تان ‌را دارند.

 این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر به‌موقع، از این

 نیرو برای بالا‌رفتن و اوج‌گرفتن استفا‌ده کنید.

 پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود

 گله‌مند نباشید. این‌ها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند، شاید هرگز صعودی در

 زندگی‌تان حاصل نگردد.

 به‌جای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکل‌ها و مخالفت‌ها گله‌‌کردن، کمی چشم دل خود

 را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبت‌ها و سختی‌های زندگی بیندیشید.

 خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخ‌می‌دهد

 که به‌ظاهر، آزاردهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هر‌چه رقم می‌زند، خیر و برکت

 و سعادت پنهان است. این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریان‌های مخالف را داشته

 باشیم و در وقت مناسب، بال‌های خود را بگشاییم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه

 کنیم

+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388 1:18 توسط shadi |


 

 گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. 

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،اینگونه زار بگریم. 

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه میخوای . توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388 22:49 توسط shadi |


 

 تنهایی من 

 صدا کن مرا

 صدای تو خوب است

 صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

 در ابعاد این عصر خاموش

 من از  طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

 بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

 و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است ...

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم .ان وقت میان دو دیدار قسمت کنیم

 بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم !

 بیا زودتر چیزها را ببینیم....

 ببین عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض

 زمان را به گردی بدل میکند.

 بیا اب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

 بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن..دستانم را بگیر..

 من در این کوچه هایی که تاریک هستند

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

 من از سطح سیمانی قرن می ترسم

 مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

 اگر کاشف معدن صبح امد.صدا کن مرا

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو .بیدار خواهم شد

 و ان وقت

 حکایت کن از بمبهایی که من خوب بودم و افتاد

 حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

 بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

 در ان گیرو داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

 قناری نخ زرد اواز خود را به پای چه احساس اسایشی بست

 بگو در بنادر ازاد چه اجناس معصومی از راه وارد شد

 چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

 چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

 و ان وقت من.مثل ایمانی از تابش ((استوا))گرم

 ترا در سر اغاز یک باغ خواهم نشانید!!

+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388 0:49 توسط shadi |


می‌گویند مرا آفریدند

 از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم

 حوایم نامیدند یعنی زندگی

 تا در کنار آدم، یعنی انسان

 همراه و هم‌صدا باشم

 می‌گویند

 میوه سیب را من خوردم

 شاید هم گندم را

 و مرا به نزول انسان از بهشت

 محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم

 و یا شاید سیب

 چشمان‌شان باز گردید

 مرا دیدند

 مرا در برگ‌ها پیچیدند

 مرا پیچیدند در برگ‌ها

 تا شاید راه نجاتی را از معصیتم

 پیدا کنند

 نسل انسان زاده منست

 من، حوا

 فریب خورده شیطان

 و می‌گویند که درد و زجر انسان هم

 زاده منست

 زاده حوا

 که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌افکند

 شاید گناه من باشد

 شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش

 که صداقت و سادگی مرا

 به بازی گرفت و فریبم داد

 مثل همه که فریبم می‌دهند

 اقرار می‌کنم

 دلی پاک

 معصومیتی از تبار فرشتگان

 و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

 با گذشت قرن‌ها

 باز هم آمدم

 ابراهیم زادۀ من بود

 و اسماعیل پروردۀ من

 گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

 گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند

 و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند

 فاطمه من بودم

 زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

 من بودم

 زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

 ملکه سبا

 من بودم و

 فاطمه زهرا هم من

 گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

 گاه ناقص‌العقل و نیمی‌از مرد خطابم نمودند

 گاه سنگبارانم نمودند و

 گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

 اشک ریختند

 گاه زندانیم کردند و

 گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

 گاه قربانی غرورم نمودند و

 گاه بازیچه خواهشهایم کردند

 اما حقیقت بودنم را

 و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را

 بر برگ برگ روزگار

 هرگز

 منکر نخواهند شد

 من

 مادر نسل انسانم

 من

 حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم

 من

 درست همانند رنگین‌کمان

 رنگ‌هایی دارم روشن و تیره

 و حوا مثل توست ای آدم

 اختلاطی از خوب و بد

 و خلقتی از خلاقی که مرا

 درست همزمان با تو آفرید

 پس بیاموز تا سجده کنی

 درست همانطور که فرشتگان در بهشت

 بر من سجده کردند

 بیاموز

 که من

 نه از پهلوی چپت

 بلکه

 استوار، رسا و همطراز

 با تو زاده شدم

 بیاموز که من

 مادر این دهرم و تو

 مثل دیگران

 زاده من

=============================================

حالا خاک بر سر اونایی که میگن زن ضعیفه . د اخه اگه این زن نبود تو الان کدوم گوری بودی که بخوای واسه من کری بخونی ها؟؟

بد بخت ما ها که اون زنیکه بی وجدان شده رییس مجمع نمی دونم چیچی خوانواده و زنان . اخه تو جز چادر سر کردن چیز دیگه ام حالیته ؟؟ که بر میگردی میگی چون احساسات و قدرت جسمی زن و مرد برابر نیست ما حقوق برابر نمی تونیم تعیین کنیم؟؟؟ بابا ما از این حامی ها نخوایم باید کی رو ببینیم؟؟؟ ها؟؟؟ خوب معلومه وقتی اون میمون باشه رییست معلومه تو چی میشی اخه.

چرا مرد باید حق طلاق داشته باشه؟؟

جرا بچه سپرده می شه دست پدر ؟؟ د اخه اون پدر اگه صلاحیت داشت که زنش طلاق نمیگرفت؟؟

چرا زن واسه اینکه طلاق بگیره از دست یه  حیوان انسان نما باید انقدر بد بختی بکشه . ذلیل شه ؟؟ باید حتما چشو چالش کبود باشه تا قاضی بی همه چیز باورش کنه ؟؟؟ رفتید دادگاه ؟؟ دیدید همه طرف مردان؟؟؟ آره ؟؟؟ طرف می ره دادگاه فاضی میشینه نصیحت کردن . بابا تو یکی خفه . د نالوطی اخه تو وجدان نداری ؟؟ واقا حالیت نیست یا به روی خودت نمیاری؟؟؟ ها؟؟ تو میدونی به نام عدالت اون بالایی؟؟ نه دیگه وقتی اون میمون به نام عدالت میاد رو کار خوب معلومه که تو این میشی دیگه ..

 ------------------------------------------

خلاصه عزیز واست دعا میکنم . میدونم چقدر دلت واسی بچه ات تنگ شده . ناراحت نباش بسپرش دست اون بالا بالاییه خودش درستش میکنه . به یاد داشته باش که هر کی هر کار کنه چه این ور چه اون ور نتیجه اش رو می بینه . واست دعا میکنم . همه دعا میکنیم .

بچه ها واسه یه مادر که چشاش داره واسه دیدن بچه ۳ .۴ سالش در میاد  و الان یه ۲ماهی میشه ندیدتش دعا کنید .

قاضی میسپرمت به خدا . که میدونم اونه فقط عدالت رو اجرا میکنه . و بیصبرانه منتظر روزیم که باسر از اون جایگاه مقدس بخوری زمین من بخندم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 15:29 توسط shadi |


 

  دلم می گیرد از این شتابزدگی، از این سرعت های کاذب و سبقت های بی جا! از این که میبینم

 دختران و پسران زمین، مردان و زنان فردا، از خاک نمی آموزند که برای چه چیزی، چه

  بذری، چگونه و چرا و تا چه زمانی باید صبر کرد و وقت گذاشت.

 می خواهم تو را از دل بنویسم تا آنان از خویش بپرسند چرا بعد از سال ها باغبانی کردن، زمین

 شخم زدن، بذر پاشیدن و هرس کردن، باز از درخت تنومند زندگی شان میوه های کال می

 چینند!؟ چرا بعد از سال ها مطالعه و تحقیق و تحصیل، راه شاد زیستن و شاد کردن دیگران را

 نمی دانند؟ چرا بی تابانه می خوانند و می خوانند، اما به  قرار نمی رسند که بدانند تا کجا نمی

  دانند!

  چرا بعد از سال ها رنج بردن و  کار کردن، جمع کردن و اندوختن، باز از بخشش و تقسیم و

 زکات مازاد، داشته هایشان می هراسند. کجا کم کم، کم می شوند. چرا شتاب و تعجیل، بی توکل

  و اعتماد! چرا کنکور تب شد! ازدواج ترس شد.

 چرا تعلیم و تربیت، سخت شد، ارتقای شغلی و حرفه ای کابوس شد. خرید خانه ی دلخواه،

 اتومبیل دلخواه، مسابقه ی بی برنده شد؟ چرا همه آن چه نامش زندگی است، نامش راه است،

 نامش زیبایی است، حرام شد. کوتاه شد و ناگهان زشت شد.

 صبوری! به من یاد بده چگونه به دختری که سال ها درس خوانده بیاموزم که برای نتیجه کنکور

 اشک نریز، بی تاب نباش، بیمار نباش! چه حقیقتی از وجود تو به او بگویم تا بتواند با اقتدار به 

 پیش برود. قدم هایش را استوار بردارد. و هر روز گام های تازه تری در جهت رشد و تعالی

 خود و دیگران بردارد.

 به من بگو صبوری! چگونه به آن کسی که عزیزش از دنیا سفر کرده و حال بار غم به دل دارد

 بگویم، تاب بیاورد، ادامه بدهد. به آن که یارش او را تنها گذاشته یا به او جفا کرده، به آن که بر

 او زخمی زده اند، حقی از او ضایع کرده اند، یا به قضاوت نادرست، او را مورد بی مهری

 قرار داده اند بگویم صبوری کند تا بیابد.

 به من بگو باز هم بگو،صبوری! چگونه به آنکه مالش را باخته و ورشکست شده بگویم دوباره

 شروع کن. با چه مددی به او بگویم یا علی! به چه پیامی نویدش دهم! به آنکه شعرهایش را

 چاپ نمی کنند بگویم، بنویس و باز هم بنویس و آغاز را دم به دم آغاز کن!

 چگونه به جوانی که تصور 2 سال خدمت مقدس سربازی و انجام وظیفه دل نگرانش کرده و

 نمی تواند یک روز دور از خانواده سر کند بگویم این نیز بگذرد. چگونه به آنکه دنبال کار است

 و تا به حال کار دلخواهش را نیافته بگویم در پی گیری تو، کاری که بهترین است به سراغت

 خواهد آمد.

 صبوری مددم کن تا به کلام درآورم آنچه را که چشیده ام. چه قدر دشوار است مزه ی سیب را

 نوشتن! لذت نوشیدن یک لیوان آب زلال را شرح دادن، چه قدر دور است عطر نان را به شعر

 سرودن، صدای دلنشین باران را هجی کردن!

 صبر می کنم و باز صبر می کنم تا به نام حق، تو دستم را بگیری!

 در دور دست ها می بینم. توده های به هم فشرده ابرهای بارانی را، خیره نگاهشان می کنم در

 حالی که به یاد حق، سجده ی شکر می گزارم و می خوانم: صبوری! صبوری! ببار.

 

                                                                                            هله پتگر

+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388 20:19 توسط shadi |


 

                                

                              

                                

                                           من دلم می خواهد
                               

                                    خانه ای داشته باشم پر دوست
                                    

                                           کنج هر دیوارش
                                     

                                        دوستهایم بنشینند آرام
                                       

                                         گل بگو گل بشنو
                                      

                                        هرکسی می خواهد
                          

                             وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد
                                  

                                        یک سبد بوی گل سرخ
                                         

                                           به من هدیه کند
                                      

                                          شرط وارد گشتن
                                 

                                      شست و شوی دلهاست
                                     

                                          شرط آن داشتن
                                

                                    یک دل بی رنگ و ریاست
                              

                                   بر درش برگ گلی می کوبم
                                 

                                      روی آن با قلم سبز بهار
                               

                                           می نویسم ای یار
                                    

                                          خانهء ما اینجاست
                                

                                        تا که سهراب نپرسد دگر
                                   

                                        خانهء دوست کجاست؟

                                                                               *فریدون مشیری

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 15:58 توسط shadi |


 

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش                                                        

 

  امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران ، گاه  تو را به آسمان ببرد. به آسمان

 ها برو ، ولی گاهی هم به روی زمین بیا و مردم را تماشا  کن؛ زندگی آنهایی که با شکم گرسنه

 و در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد،  هنر نمایی می کنند. من خود یکی از آن ها بوده ام.

جرالدین، دخترم، تو مرا درست نمی شناسی، در آن شب ها ی بس دور، با تو قصه ها گفتم؛ آن

هم داستانی شنیدنی است.  داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن ، آواز

می خواند و صدقه می گرفت، داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد

نابسامانی را کشیده ام. و از این ها بالاتر من، رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی

از غرور در دلش  موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر، غرورش را خرد نمی کند. با این همه

زنده ام و از زندگان پیش از آن که  بمیرند، حرفی نباید زد. به دنبال نام تو ، نام من است : «

چاپلین »

 

دخترم، در دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب، آن

هنگام که از سالن پرشکوه * شانزلیزه * بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش

کن.

از آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند، احوالپرسی کن. حال زنش را بپرس و اگر

باردار بود پولی را برای خریدن لباس بچه اش نداشت، مبلغی را پنهانی به او بده.

 

به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا

بپردازد. اما برای خرج های دیگرت باید صورت  حساب بفرستی .

 

دخترم جرالدین، گاهی با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان

یتیم را بشناس، و دست کم، روزی یک بار بگو: « من هم از آنها هستم » . تو واقعا یکی از

آنها هستی نه بیشتر !

 

هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد، اغلب دو پای  او را می شکند. وقتی به مرحله ای

رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی

خود را به حومه  پاریس برسان. من آن جا را به خوبی می شناسم. آنجا بازیگران همانند

خویش را خواهی دید که قرن ها پیش، زیباتر از تو و مغرورتر از تو، هنرنمایی می کنند. اما در

آن جا از نور خیره کننده تئاتر * شانزلیزه * خبری نیست .

 

دخترم، چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه قدر دلت می خواهد، بگیری و خرج کنی. 

ولی هر وقت خواستی د و فرانک خرج کنی، با خود بگو: سومین  فرانک از آن من نیست. این

مال یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جست و جو لازم نیست.

این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی، همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می

زنم، برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند بی جان شیطان، خوب آگاهم.

من زمانی طولانی در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بند بازان  روی ریسمانی نازک

و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم، این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و

گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان نااستوار ، سقوط می کنند.

 

دخترم شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهدو آن شب است که این

الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره

زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار، تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود.

همیشه بند بازان ناشی، سقوط می کنند. از این رو، دل به زر و زیور نبند. بزرگترین الماس این

جهان، آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد، اما اگر روزی دل به مردی آفتاب

گونه بستی، با او یکدل باش و به راتی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص

برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف * عشق * که

معنای آن * یکدلی * است، شایسته تر از من است. دخترم، هیچ کس و هیچ چیز دیگر در

جهان، نمی توان یافت که شایسته آن باشد دختری ناخن دست و پای خود را برای آن عریان

کند.

 

برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو

عریان کرده است.

 

حرف بسیار برای تو دارم، ولی به وقت دیگری م یگذارم و با این آخرین پیام، نامه را پایان می

بخشم: 

انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، بارها قابل تحمل تر

از پست بودن و بی عاطفه بودن است.

منبع : www.sunnyfilms.com

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 15:24 توسط shadi |


نمیدونم................  

   نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ زندگیمو

                               نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو

   میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم

                            میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

                    تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه

                 تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

   میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

                                  میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

    میتونم دروغ بگم تا خودم و شیرین کنم

                                میتونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم

   ولی باز با این همه حرفها منم مثل اونا

                            یه دروغگو میشم ورد زبونا

                          تو دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟

+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 11:36 توسط shadi |


        

              تا قیامت

                           من میگم بهم نگاه کن

                                                               تو میگی که جون فدا کن

                           من میگم چشات قشنگه

                                                                    تو میگی دنیا دو رنگه

                           من میگم دلم اسیره

                                                                 تو میگی که خیلی دیره

                          من میگم چشاتو وا کن

                                                                    تو میگی منو رها کن

                          من میگم قلبمو نشکن

                                                            تو میگی من میشکنم من؟

                          من میگم دلم رو بردی

                                                              تو میگی به من سپردی؟

                         من میگم دلم شکسته است

                                                 تو میگی خوب میشه خسته است

                         من میگم بمون همیشه

                                                                   تو میگی ببین نمشه

                        من میگم تنهام میذاری

                                                                  تو میگی طاقت نداری

                        من میگم تنهایی سخته

                                                             تو میگی این دسته بخته

                        من میگم خدا به همرات

                                                            تو میگی چه تلخه حرفات

                        من میگم که تا قیامت

                                                                      برو زیبا به سلامت

                         من میگم خدا به همرات

                                                            تو میگی چه تلخه حرفات

                         من میگم که تا قیامت

                                                                     برو زیبا به سلامت

                                     

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 13:32 توسط shadi |


 

  هنگامي كه خداوند مشغول خلق كردن زن بود شش روز مي گذشت

 

  فرشته اي ظاهر شد و عرض كرد:چرا اين همه وقت صرف اين يكي مي فرماييد؟

 

  خداوند پاسخ داد:دستور كار او را ديده اي؟

 

   او بايد كاملا قابل شستشو باشد اما پلاستيكي نباشد

 

  بايد دويست قطعه ي متحرك داشته باشد كه همگي قابل جايگزيني باشند

 

  بايد بتئاند با خوردن قهوه ي تلخ بدون شكر و غذاي شب مانده كار كند

 

  بايد دامني داشته باشد كه همزمان دو بچه را در خود جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديدشود

 

  بوسه اي داشته باشد كه بتواند همه ي درد ها را از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شكسته درمان كند

 

  و شش جفت دست داشته باشد

 

  فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد گفت شش جفت دست؟امكان ندارد

 

  خداوند پاسخ داد فقط دستها نيستند مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند

 

  به اين ترتيب اين مي شود يك الگوي متعارف براي آنها

 

  خداوند سري تكان داد و فرمود بله

 

  يك جفت براي وقتي كه از بچه هايش مي پرسد چه كار مي كنيد بتواند از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان

 

  يك جفت بايد پشت سرش داشته باشد كه آنچه را لازم است بفهمد

 

  و جفت سوم همين جا روي صورتش است كه وقتي به بچه ي خطا كارش نگاه مي كند

 

  بتواند بدون كلام به او بگويد كه اورا مي فهمد و دوستش دارد

 

  فرشته سعي كرد جلوي خدا را بگيرد

 

  اين همه كار براي يك روز خيلي زياد است باشد فردا تمامش بفرماييد

 

  خداوند فرمود نمي شود

 

  چيزي نمانده تا كار اين مخلوقي كه اين همه به من نزديك است تمام كنم

 

  از اين پس مي تواند هنگام بيماري خودش را درمان كند يك خانواده را با

 

  يك قرص نان سير كند و يك بچه ي پنج ساله را وادار كند دوش بگيرد

 

  فرشته نزديك شد و به زن دست زد

 

  اما اي خداون خيلي اورا نرم آفريدي

 

  بله نرم است اما اورا سخت هم آفريده ام تصورش را هم نمي تواني بكني

 

  كه تا چه حد مي تواند تحمل كند و زحت بكشد

 

  فرشته پرسيد فكر هم مي تواند بكند؟

 

  خداوند پاسخ داد نه تنها  فكر مي كند بلكه قوه استدلال و مذاكره هم دارد

 

  انگاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه ي زن دست زد

 

  اي واي مثل اينكه اين نموه نشتي دارد به شما گفتم كه در اين يكي

 

  زيادي مواد مصرف كرديد

 

  خداوند مخالفت كرد آن كه نشتي نيست اشك است فرشته پرسيد اشك ديگر چيست؟

 

  خداوند پرسيد اشك وسيله اي است براي ابراز شادي اندوه درد نا اميدي

 

  تنهايي سوگ و غرورش

 

  فرشته متاثر شد

 

  شما نابغه ايد اي خداوند فكر همه چيزرا كردهخ ايد چون زنها واقعا حيرت انگيزند

 

  زنها قدرتي دارند كه مردهان را متحير مي كنند

 

  همواره بچه ها را به دندان مي كشند

 

  سختي ها را بهتر تحمل مي كنند

 

  بار زندگي را به دوش مي كشند

 

   ولي شادي عشق و لذت به فضاي خانه مي پراكنند

 

   وقتي مي خواهند جيغ بزنند با لبخند مي زنند 

 

  وقتي مي خواهند گريه كنند آواز مي خوانند

 

  وقتي خوشحالند گريه مي كنند

 

  و وقتي عصبانيد مي خندند

 

  براي آنچه باور دارند مي جنگند

 

  در مقابل بي عدالتي مي ايستند

 

  و وقتي مطمئنند راه حل ديگري وجود دارد نه نمي پذيرند

 

  بدون كفش نو سر مي كنند كه بچه هايشان كفش نو داشته باشند

 

  براي همراهي يك دوست مضطرب با او به دكتر مي روند

 

  بدون قيد و شرط دوست مي دارند

 

  وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدامي كنند گريه مي كنند

 

  و وقتي دوستانشان پاداش مي گيرند مي خندند

 

  در مرگ يك دوست دلشان مي شكنند

 

  در از دست دان يكي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند

 

  با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند قوي پا برجا مي مانند

 

  آنها مي رانند مي پرند راه مي روند مي دون كه نشانتان بدهند چقدر برايشان مهم هستيد

 

  قلب زن است كه جهان را به گردش درمي آورد

 

  زن ها در هر اندازه و هر شكلي موجودند و مي دانند كه بغل كردن و

 

  بوسيدن مي تواند هر دل شكسته اي را التيام بخشد

  

  كار زنها بيش از بچه به دنيا آوردن است آنه شادي و اميد به ارمغان

 

  مي اورند انها شفقت و فكر نو مي بخشند

 

  زن خا چيز زيادي براي گفتن و بخشيدن دارند

 

  خداوند گفت اين مخلوق بزرگ فقط يك عيب بزرگ دارد

 

  فرشته پرسيد چه عيبي؟

 

                       خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 17:29 توسط shadi |


  سختيها مي‌گذرند و همه چيز تغيير مي‌كند.

   * نگوييد "نه" ولي روي نظر خود پافشاري كنيد.

   * لبخندي خيره كننده بزنيم، لبخند زندگي شما را روشن خواهد كرد.

   * آرزوها به حقيقت مي‌پيوندند،باور داشته باشيد.

   * بدانيد كه چطور منظورتان را به ديگران بفهمانيد،آن‌وقت زندگي مانند نسيمي خوشايند خواهد شد.

   * بخشش شادي آور است،امتحان كنيد.

   * چگونه تحسين ديگران را بپذيريم؟ با لبخند و تشكر.

 * هميشه منتظر بهترينها باشيد،اتفاق خواهد افتاد.

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388 13:6 توسط shadi |


اگه سرعتتون پایینه لطفا" تا لود شدن عکس ها صبر کنید ...

 





















 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387 23:33 توسط shadi |


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387 18:17 توسط shadi |


 

برخی تفاوت‌های مردان و زنان (فمنیستی)

هشدار: این یك مطلب فمنیستی است. لطفا آقایون نخونن! اگر هم خوندن هر چه زودتر خودشون رو اصلاح كنند تا وضع از این بدتر نشده!


خانم‌ها و آقایون در شرایط مختلف چه می‌كنند؟


هنگام عبور از خیابان


خانم‌ها
سمت راست را نگاه می‌كنند.
سمت چپ را نگاه می‌كنند.
از خیابان رد می‌شوند.


آقایان
سمت راست را نگاه می‌كنند، ماشین می‌آید.
فاصله ماشین با خودشان را با چشم اندازه می‌گیرند و چون همگی راننده‌های قابلی هستند با سرعت وارد خیابان می‌شوند.
راننده به شدت ترمز می‌كند.
مرتیكه مگه كوری؟ (راننده می‌گوید)
در حالی كه از روی میلیه‌های وسط خیابان می‌پرد می‌گوید: كور خودتی گاری چی!
بدون اینكه سمت چپ را نگاه كند می‌دود آن سمت خیابان.
هنوز هم صدای بوق ماشین‌هایی كه به خاطر این آقا ترمز كرده‌اند به گوش می‌رسد..


هنگام رانندگی

خانم‌ها
بنزین را چك می‌كنند.
روغن ماشین را چك می‌كنند.
ترمز دستی را پایین می‌كشند.
با سرعت مطمئنه حركت می‌كنند.
پشت چراغ قرمزها می‌ایستند.
به عابر پیاده احترام می‌گذارند.


آقایان
وسط راه بنزین تمام می‌كنند.
وقتی دود از لاستیك‌هایشان بلند شد به یاد می‌آورند كه ترمز دستی را نكشیده‌اند.
چراغ قرمز را مهمترین معضل اتلاف وقت و عمر می‌دانند.
عابر پیاده موجودی مزاحم و مختل كننده عبور و مرور است.
و از همه مهمتر: بوق مهمترین اختراع بشر بعد از برق به حساب می‌آید.


هنگام صرف غذا


خانم‌ها
مرتب پشت میز می‌نشینند.
مقدار كمی غذا می‌كشند.
به آرامی غذا می‌خورند.
تنها نوك قاشق را در دهان می‌كنند.


آقایان
ته جایی كه بشقاب جا دارد غذا می‌كشند.
به سرعت غذا را می‌بلعند، در حالی كه قاشق را تا دسته در دهان می‌كنند.
صدای برخورد قاشق با دندانهایشان موسیقی گوش نوازی است.
بعد از دو بار پر كردن بشقاب، بلاخره كمی سیر می‌شوند.



هنگام مهمانی رفتن

خانم‌ها
لباس نو می‌خرند.
به دقت حمام می‌كنند. لباسهایشان را اتو می‌كنند.
با دقت آرایش می‌كنند.
بهترین عطر را استفاده می‌كنند.
و بالاخره رضایت می‌دهند كه خوشگلند!


آقایان
از یك ساعت قبل حاضرند و الان بر روی مبل خوابشان برده


در پایان یك روز خسته كننده


خانم‌ها
بعد از اینكه ظرفها را شستند.
آشپزخانه را تی می‌كشند.
غذای فردا را در یخچال می‌گذارند.
كمی مطالعه می‌كنند.
می‌خوابند.



آقایان
بعد از اینكه شام خوردند چای می‌خورند.
كمی با چشمهای خواب آلود تلویزیون را نگاه می‌كنند.
بعد از اینكه دو سه بار كنترل تلویزیون را دستشان به زمین افتاد.
تلویزیون را خاموش كرده و به سمت رختخواب می‌روند و بدون آنكه روتختی را بردارند می‌خوابن

+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387 11:35 توسط shadi |


كــوچـــه


بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

                                                         (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387 18:55 توسط shadi |


شادي

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

 

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

 

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

 

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

 

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

 

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

 

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

 

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

 

 

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

 

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

 

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

 

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

 

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

 

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

 

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

 

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

 

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!

                                            (فریدون مشیری)

تولد شادی مبارک


+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387 20:28 توسط shadi |


 

                  من

    دلگرفته از گذر روزگارم

    از این همیشه و همیشه با دلشکستگی

    دیدن تمامی اونچه نباید دید نباید شنید

    و هر روز وهرروزه در دنیا عادی تر میشه

    آره دل شکستن هائی که میتونست نباشه و هست

     بی تفاوتی هائی که دنیا دچارش شده و آدمها

     آروم آرو م بهش عادت میکنن

      یا دیگه عادت کردن!

     واقعا من خیلی حساس شدم یا دنیا خیلی بد شده؟

     من زیادی میرم تو نخ زندگی

     یا نه زندگی زیادی رفته رو اعصاب من

     هر چی هست به هر دلیل

     فقط وفقط میخوام بگم این رسمش نیست

     رسم انسان بودن اینی نیست که پیش گرفته شده

     نه حتی رسم دوستی ها

      و نه رسم وفاداری ها

     و یه جورائی همه از هم دور افتادیم

     یه جورائی همه باهم در یک دروغ بزرگ باسم زندگی

     فقط زنده ایم

     و گاه نه تنها مرحم کسی نیستیم

     بلکه غم دیگر ان هم شاید شدیم

     نه این راهش نیست

     (منظورم فروختن قبر توی سریال این راهش نیست نبودا)

      اتفاقا برعکس بیائین بهم زندگی بدیم

       محبت بدیم عشق و دوستی بدیم

       و صفا و صمیمت

       دقیقا همون چیزائی که قرار بود ما انسانها

       در دل داشته باشیم

      وبه همدیگه در کمال یاری وهمدلی بدیم

      خدایا تو بگو چرا اینجوری شد

      و چرا باید اینجوری میشد

          راستی چرا ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387 20:3 توسط shadi |


     

 

                           ا ندوه قلبم را نفهمیدند،چون می خندیدم

 

                       اشک ریختنم را ندیدند،چون چشمانم خشک بود

 

                       صدایم را نشنیدند،چون با لبهای بسته فریاد زدم

 

 

                        شکستنم را نفهمیدند،چون بی صدا خرد شدم

 

                         نفهمیدند دیوانه شدم،چون آرام و ساکت بودم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387 16:14 توسط shadi |


                     

 دخترک خنده کنان گفت که چیست؟؟

   راز این حلقه زر 

      راز این حلقه که انگشت مرا 

            این چنین تنگ گرفته است به بر 

                   راز این حلقه که در چهره او 
 

  اینهمه تابش و رخشندگی است

 

   مرد حیران شد و گفت: 

     حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است 

                      همه گفتند : مبارک باشد

 

 دخترک گفت : دریغا که مرا 
                        
    باز در معنی آن شک باشد 
                      

  سالها رفت و شبی 
           

                زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر 
                            

                              دید در نقش فروزنده او 

   روزهایی که به امید وفای شوهر 
                                
   به هدر رفته هدر

     زن پریشان شد و نالید که وای 
              

                       وای این حلقه که در چهره او 
                          

                               باز هم تابش و رخشندگی است 
                                  

                                     حلقه بردگی و بندگی است

+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 17:30 توسط shadi |


...

شبرنگم .

              و در ازدحام مبهم سکوت

تا حلول جمال یک ماه

           تا لذت یک نیایش سبز

                  تا خلسه خاک های خیس

                            تا الهام ناگهانی یک شعر

بهار و انتظار را

                    همه قافیه مکنم

کوله بار عشق را بر دوش می کشم

                                            همرنگ آسمان

سرشار از عطر ایمان

امشب ...

               هر ستاره

                              یک کهکشان نور و توسل است

و ماه با سوزن نخی نقره ای رنگ

                                  زمین را گلدوزی می کند

... نبض سکوت

             تا غسل گلبرگ های مریم

                                 در دست های زلال شبنم

                                                                   می تپد

و دفترچه ام ... سرد و خاموش

                    بی خاطره مانده است ...

هوای انتظار ...

                 حنجره ها را تنگ می کند

... و من

این حجم غریب

                 تا حلول جمال یک ماه

                          تا رویش ابر سحر گاه

                                    تا تلالو رقص آبشار

                                         تا زمزمه ی تبسم چشمه سار

                             تا سپیده دم شب یلدا

بهار و انتظار را هم قافیه می کنم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387 14:26 توسط shadi |


 

درخودبشکن-فرو بریز و له شو اما ازکسی تقاضا نکن

 

آنکه ایستاده است در سر راه نابود خواهد شد

 

خوشبختی از آن من است

 

دشمنان را مجال نخواهم داد

 

منتظرباش تا وحشتناک ترین کابوس های نیمه شب را هدیه   ازجانب من بدانی!

 

 مرگ و نیستی و پستی!

 

خود را از آن جهنم می دانم!

 

 بترس آن زمان که بر تو چون دستان عدالت بتازم..........

                         آسمان خواهد غرید

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387 14:23 توسط shadi |


پنجاه روش براي راه رفتن روي اعصاب ديگران!!!!


 ۱/ روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه
 
 ۲/سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
 ۳/ وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
 
 ۴/ وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
۵/ کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
 ۶/همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
 ۷/ جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
 ۸/ روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين
 ۹/ وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
 ۱۰/ از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
 ۱۱/ در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
۱۲/ به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
۱۳/ وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
 ۱۴/ وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
 ۱۵/ موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
 ۱۶/ ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
 ۱۷/ بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
 ۱۸/شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
ا
گر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
بادکنک بچه ها رو بترکونين
م
رتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
  دورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387 11:50 توسط shadi |


 

 

یا رب.......یا رب .......با توام یا رب ..........مگر نمی شنوی صدای منو .........

 اینبار طلبکارم......از تو  میخواهم .... مگه نگفتمت که تاب امتحانت رو ندارم.....

مگه نگفتمت که دیگه شونه ای برای گریه کردن ندارم .............

آخر چرا گوشه ی خلوتگه ام رو از من گرفتی؟؟؟........؟؟

میخوای آشکارا دست به دامانت بیندازم و تمنات کنم؟؟

میخوای در پیش دیدگان همه اشک هام رو جاری کنم؟؟ باشه میکنم..

میخوای خود خویشتن رو رسوا کنم ....باشه میکنم..

و در آخر در پیش همه بگویم که من گناهکارم؟؟.....باشه میگم...

اما سوالی دارم :آیا گناه من بزرگتره یا عظمت بخشایش تو؟؟؟

جوابش رو من میگم:گناه من هر چه قدر هم بزرگ باشه در برابر بزرگی رحمتت پست و حقیره

و سر فرود می آره.......

حال فهمیدی که چرا طلبکارم ؟؟مگر نه اینه که شانه رو برای گریستن از من گرفتی؟؟

لا اقل خلوتگه تنهایی ام رو از من نگیر تا بتونم در اون فریاد بزنم..

این رو هم میخوای بگیری خوب باشه بگیر..

اما گوشه ی اون خلوتگه رو از من نگیر تا بتونم سر بر دیوار بذارم

و به جای شانه با اون نجوا کنم....

این رو هم میخوای بگیری باشه بگیر.....

اما پاهام رو از من نگیر تا بتونم سر بر زانوام بذارم و گریه کنم......

این رو هم میخوای بگیری باشه مال تو.......

اما تمنایت میکنم تنهایی ام رو از من نگیر تا بتونم در اون فریادت بزنم....

این رو هم میخوای ؟؟باشه این هم مال تو...

ولی التماست میکنم لااقل اشک چشمام را نگیر....

میخوام اونقدر زار بزنم تا شاید اون که به خاطرش چشمم رو به راه دوخته ام

به خاطر اشکام بیاد ..

شاید بیاد و دست به گونه هام بکشه... خیسی اونرو خشک کنه....

اما کی و کجا وعده ی دیدار ماست؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387 23:43 توسط shadi |


زندگی زیباست ...

زندگی زیباست....

 زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست

 گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست

 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست........

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 11:13 توسط shadi |


   vrw

روزگارانی بود که در مکتب عشق اسم نویسی کرده بودم

و همشه شاگرد مشروطی بودم و بس

معلم می گفت : نقش ببندد بر لبان سرخ تو لبخند

اخم می کردم من و صفر نقش می بست در کارنامه ام

ماه ها بود که می رفتم و می آمدم

ولی، آه ...

باز مهر مردود است ، باز هم امتحانات شهريور

ديگر خسته بودم از اين همه درس هاي تكراري

عشق دروغين و خنجرهاي تيز خيانت كه هر روز بر قلب خسته ام نقش مي بست

از درجا زدن ها در پايه اول عشق و عاشقي

آن روز عهد كردم كه ديگر از يادم برم عشق و عاشقي را

با خود گفتم : تو مال عشق و عاشقي نيستي

تو ساخته شده اي براي سنگ و بيابان

آن روز بود كه تمام جزوه هايم را سوزاندم

مي عاشقي را دور ريختم و تلخ شد ، تلخ تر از سابق

رفتم و رفتم تا رسيدم به دياري كه همه مردمانش براي سنگ بودند و بيابان

من نيز در حوالي آن مردمان اتراق كردم

كه ناگاه ...

كسي آمد سراغم

و من باز تلخ بودم ، تلخ

زمان ها از پي هم مي گذشت و من هنوز هم تلخ بودم

تا كه روزي ناگهان چشم هايم را در آب ديدم برق داشت !!!!

در درونم گويي كسي داشت از جا مي كند قلبم را

و چه احساس نا آشنايي ، گويا كه بيمارم

ولي انگار عاشق بودم و باور نداشتم

تا كه روزي گفت قصد سفر دارد ، كوله بارش را بسته و عزم سفر دارد

قلبم فرياد مي زد كه بگو دوستش دارم ، بگو بي او ميميرم

ولي چشمها غرق در اشك بود ، لبها بسته بودند

گويي نمي خواستند باور كنند جداي را

و من آنگه به او گفتم : تو خدايي نه ؟؟؟

و من بنده اي حقير و بي تاب تو هستم نه ؟؟؟

و تو وعده داده اي " بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را "

من اكنون مي خوانمت در ميان اشك و آه

وچشم انتظار اجابتت مي نشينم

و اما انگار خدا صدايم را شنيد و قلب بي تابم را ديد

و من اكنون ديگر شاگرد مشروطي نسيتم

خوب مي دانم كه عشق چيست

مي توانم لبخند بزنم ...

و از آن بالا تر ...

مي توانم فرياد بزنم كه اي عش من ، زيباي من ، شاه شاهانم

دوستت دارم و بي تو ميميرم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 0:12 توسط shadi |


  

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. 

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،اینگونه زار بگریم. 

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه میخوای . توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 18:46 توسط shadi |


مي دوني؟ يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

 منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..

تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..

 نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..

نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي..
من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..

محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

 چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

 مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟

-

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 11:7 توسط shadi |


 

خدايا !

بحران زده ام ، نمي دانم به كجا رو كنم ! به چپ و راست رو مي كنم ، به پس و پيش و فقط ظلمت را مي

بينم. به درون رو مي كنم ، ستاره اي مي بينم خدايم ! تو آن ستاره اي ، و اگر تو با مني ، درون من ، كنار

من ، هيچ نيرويي در اين دنيا نمي تواند مرا شكست دهد. هر چه جلال است، از آن توست! خدايم ! حتي اگر

در هياهوي روزمرگي تو را از ياد ببرم ، تو مرا فراموش نخواهي كرد خدايم ! تو در تمامي مشكلات و

دشواري هاي زندگي ،نيرو و اقتدار مني خدایم!راهي نمي بينم و آينده پنهان است اما مهم نيست ، همين كافي

ست كه تو همه چيز را مي بيني.

پس ای شنونده دعاهای من ! ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم! ای آنکه هنوز هم معجزه می

کنی! ای آنکه شرمسارم از آن چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم!ای نگاهدارنده مسافران

غریب عرفانت! ای موسیقی بی کلام عشق! ای رود زلال روح من! ای خداوند شایسته خداوندی !اي

خجسته !ای صاحب انسان و مَلَک!ای قدرت مطلق کائنات!ای خدای کوه، خورشيد، دنيا، گُل، پروانه، شبنم! 

تو را قسم به وصف بی پايانت!تو را قسم به لحظه دعا!تو را قسم به لحظه توبه!تو را قسم به لحظه گریه!تو

را قسم به لحظه ای که دلم شکست! 

خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانيم! 

خداوندا مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي رحيم و بخشنده ! 

خداوندا به نجات من هم بيا. مرا موهبت آن بخش كه در تو زندگي كنم پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم

مباد كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من هستي! 

خداوندا نگذار از تو بخواهم، بيشتر از آنچه که داده ای!

یا لطیف! 

هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشانها بر وجود لایتناهیت دعا میکنیم و با

تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانک می زنیم بر ما اجابتی کن 

این دعا را! آمین

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 23:34 توسط shadi |


X

تقديم به کساني که بي هيچ جرمي آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ... امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ... خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن... امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ... اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مينوازم


Home
Email
Bahar20

Archives

هفته دوم مهر 1388

هفته سوم تیر 1388

هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته دوم مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387



Links

zane rooz
........
جمله و از این جور چیزا
عاشق خورشید
khoshbakht tarin dokhtare donya....
http://a21504.blogfa.com/
shout-o-f-silence
مربوط به وبلاگ
من بدون سانسور
هم نشینه درد
ما چاکریم همه جوره
و خداوند عشق را افرید
پرواز
برای تمام دخترا و پسرا
آدم خواری
دخترک تنها
قشنگ
چاقالوها:D
دلارام
فریدون مشیری
وحشت....
بعد صبا
از همه چی از همه جا
websaz.blogfa
troyaiiism
زندگی من
سکوت کویرr
عکس عکس عکس
در رته گذر بد
زیست و تست و سوالای فصل ها
می جنگیم ..میمیریم..رامون رو پس میگیریم
نیلوفرین
به نام خاتمی
خر بدون ینجه
تارا
میبس
من و جوجو و یه عالمه خاطره مشترک
خاطرات شادی
پسر مامان
چند قدم نزدیک تر به خدا
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

avayeazad
شب مهتابی








آرشیو پیوندهای روزانه



فالنامه



Design by : Bahar20


span style="position:absolute; left:0px; top:0px;"> اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی:

منبع کدهای وبلاگ

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس