|
سلام نه نه.. باید بگم خداحافظ؟؟؟ها؟؟؟ رفتم تا بعد کنکور . بای. + نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388 0:30 توسط shadi |
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388 15:57 توسط shadi |
عقاب وقتی میخواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبهی یک صخره، به انتظار یک اتفاق مینشیند! میدانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از روبهرو بیاید! عقاب به محض اینکه آمدن گردباد را حسکرد، بالهای خود را میگشاید و اجازه میدهد باد، او را با خود بلند کند. به محض اینکه طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرندهی بلندپرواز، سر خود را بهسوی آسمان بلند میکند و عمود بر طوفان میایستد و مانند گلولهی توپی، به سمت بالا پرتاب میشود. او آنقدر با کمک باد مخالف، اوج میگیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود بهسوی قلهی موردنظر، در بالاترین نقطهی کوهستان، مأوا میگزیند. خوب به شیوهی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه میماند، حادثهای که برای مرغهای زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان مینشیند تا از انرژی پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند. وقتی طوفان از راه میرسد، عقاب بهجای زانوی غم بغلگرفتن و در کنج سنگها پناهگرفتن، جشن میگیرد و خود را به بالاترین نقطهی وزش باد میرساند و از آنجا، سنگینترین ضربههای گردباد را به نفع خود بهکار میگیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده میکند. او نهتنها از نیروی مخالف نمیهراسد، بلکه منتظر آن نیز مینشیندچراکه میداند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که میتواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند. انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمیشود. بهطور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای نیروهای منفی، ایجاب میکند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیشتر از جریان موافق شما باشد. پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شودبنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخمیدهد، بهجای عقبنشینی و سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بیدرنگ عقابگونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را به فال نیک گرفته و سعیکنید در لابهلای این حادثهی بهظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواستهی خویش نزدیک سازید. نیرویی که قرار است باعث صعود شما در زندگی شود، توسط همان کسانی فراهم میشود که درحال حاضر، مخالف جدی شما هستند و قصد نابودیتان را دارند. این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر بهموقع، از این نیرو برای بالارفتن و اوجگرفتن استفاده کنید. پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود گلهمند نباشید. اینها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند، شاید هرگز صعودی در زندگیتان حاصل نگردد. بهجای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکلها و مخالفتها گلهکردن، کمی چشم دل خود را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبتها و سختیهای زندگی بیندیشید. خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخمیدهد که بهظاهر، آزاردهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هرچه رقم میزند، خیر و برکت و سعادت پنهان است. این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریانهای مخالف را داشته باشیم و در وقت مناسب، بالهای خود را بگشاییم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه کنیم + نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388 1:18 توسط shadi |
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،اینگونه زار بگریم. گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم. گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... + نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388 22:49 توسط shadi |
تنهایی من صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است ... کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم .ان وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم ! بیا زودتر چیزها را ببینیم.... ببین عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل میکند. بیا اب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن..دستانم را بگیر.. من در این کوچه هایی که تاریک هستند من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم من از سطح سیمانی قرن می ترسم مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات اگر کاشف معدن صبح امد.صدا کن مرا و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو .بیدار خواهم شد و ان وقت حکایت کن از بمبهایی که من خوب بودم و افتاد حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند در ان گیرو داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت قناری نخ زرد اواز خود را به پای چه احساس اسایشی بست بگو در بنادر ازاد چه اجناس معصومی از راه وارد شد چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید و ان وقت من.مثل ایمانی از تابش ((استوا))گرم ترا در سر اغاز یک باغ خواهم نشانید!! + نوشته شده در شنبه 13 تیر1388 0:49 توسط shadi |
میگویند مرا آفریدند از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم حوایم نامیدند یعنی زندگی تا در کنار آدم، یعنی انسان همراه و همصدا باشم میگویند میوه سیب را من خوردم شاید هم گندم را و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم مینمایند بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب چشمانشان باز گردید مرا دیدند مرا در برگها پیچیدند مرا پیچیدند در برگها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند نسل انسان زاده منست من، حوا فریب خورده شیطان و میگویند که درد و زجر انسان هم زاده منست زاده حوا که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فروافکند شاید گناه من باشد شاید هم از فرشتهای از نسل آتش که صداقت و سادگی مرا به بازی گرفت و فریبم داد مثل همه که فریبم میدهند اقرار میکنم دلی پاک معصومیتی از تبار فرشتگان و باوری سادهتر و صافتر از آبهای شفاف جوشنده یک چشمه دارم با گذشت قرنها باز هم آمدم ابراهیم زادۀ من بود و اسماعیل پروردۀ من گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند فاطمه من بودم زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا من بودم و فاطمه زهرا هم من گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقصالعقل و نیمیاز مرد خطابم نمودند گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم اشک ریختند گاه زندانیم کردند و گاه با آزادی حضورم جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهشهایم کردند اما حقیقت بودنم را و نقش عمیق کندهکاری شده هستیام را بر برگ برگ روزگار هرگز منکر نخواهند شد من مادر نسل انسانم من حوایم، زلیخایم، فاطمهام، خدیجهام، مریمم من درست همانند رنگینکمان رنگهایی دارم روشن و تیره و حوا مثل توست ای آدم اختلاطی از خوب و بد و خلقتی از خلاقی که مرا درست همزمان با تو آفرید پس بیاموز تا سجده کنی درست همانطور که فرشتگان در بهشت بر من سجده کردند بیاموز که من نه از پهلوی چپت بلکه استوار، رسا و همطراز با تو زاده شدم بیاموز که من مادر این دهرم و تو مثل دیگران زاده من ============================================= حالا خاک بر سر اونایی که میگن زن ضعیفه . د اخه اگه این زن نبود تو الان کدوم گوری بودی که بخوای واسه من کری بخونی ها؟؟ بد بخت ما ها که اون زنیکه بی وجدان شده رییس مجمع نمی دونم چیچی خوانواده و زنان . اخه تو جز چادر سر کردن چیز دیگه ام حالیته ؟؟ که بر میگردی میگی چون احساسات و قدرت جسمی زن و مرد برابر نیست ما حقوق برابر نمی تونیم تعیین کنیم؟؟؟ بابا ما از این حامی ها نخوایم باید کی رو ببینیم؟؟؟ ها؟؟؟ خوب معلومه وقتی اون میمون باشه رییست معلومه تو چی میشی اخه. چرا مرد باید حق طلاق داشته باشه؟؟ جرا بچه سپرده می شه دست پدر ؟؟ د اخه اون پدر اگه صلاحیت داشت که زنش طلاق نمیگرفت؟؟ چرا زن واسه اینکه طلاق بگیره از دست یه حیوان انسان نما باید انقدر بد بختی بکشه . ذلیل شه ؟؟ باید حتما چشو چالش کبود باشه تا قاضی بی همه چیز باورش کنه ؟؟؟ رفتید دادگاه ؟؟ دیدید همه طرف مردان؟؟؟ آره ؟؟؟ طرف می ره دادگاه فاضی میشینه نصیحت کردن . بابا تو یکی خفه . د نالوطی اخه تو وجدان نداری ؟؟ واقا حالیت نیست یا به روی خودت نمیاری؟؟؟ ها؟؟ تو میدونی به نام عدالت اون بالایی؟؟ نه دیگه وقتی اون میمون به نام عدالت میاد رو کار خوب معلومه که تو این میشی دیگه .. ------------------------------------------ خلاصه عزیز واست دعا میکنم . میدونم چقدر دلت واسی بچه ات تنگ شده . ناراحت نباش بسپرش دست اون بالا بالاییه خودش درستش میکنه . به یاد داشته باش که هر کی هر کار کنه چه این ور چه اون ور نتیجه اش رو می بینه . واست دعا میکنم . همه دعا میکنیم . بچه ها واسه یه مادر که چشاش داره واسه دیدن بچه ۳ .۴ سالش در میاد و الان یه ۲ماهی میشه ندیدتش دعا کنید . قاضی میسپرمت به خدا . که میدونم اونه فقط عدالت رو اجرا میکنه . و بیصبرانه منتظر روزیم که باسر از اون جایگاه مقدس بخوری زمین من بخندم . + نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 15:29 توسط shadi |
دلم می گیرد از این شتابزدگی، از این سرعت های کاذب و سبقت های بی جا! از این که میبینم دختران و پسران زمین، مردان و زنان فردا، از خاک نمی آموزند که برای چه چیزی، چه بذری، چگونه و چرا و تا چه زمانی باید صبر کرد و وقت گذاشت. می خواهم تو را از دل بنویسم تا آنان از خویش بپرسند چرا بعد از سال ها باغبانی کردن، زمین شخم زدن، بذر پاشیدن و هرس کردن، باز از درخت تنومند زندگی شان میوه های کال می چینند!؟ چرا بعد از سال ها مطالعه و تحقیق و تحصیل، راه شاد زیستن و شاد کردن دیگران را نمی دانند؟ چرا بی تابانه می خوانند و می خوانند، اما به قرار نمی رسند که بدانند تا کجا نمی دانند! چرا بعد از سال ها رنج بردن و کار کردن، جمع کردن و اندوختن، باز از بخشش و تقسیم و زکات مازاد، داشته هایشان می هراسند. کجا کم کم، کم می شوند. چرا شتاب و تعجیل، بی توکل و اعتماد! چرا کنکور تب شد! ازدواج ترس شد. چرا تعلیم و تربیت، سخت شد، ارتقای شغلی و حرفه ای کابوس شد. خرید خانه ی دلخواه، اتومبیل دلخواه، مسابقه ی بی برنده شد؟ چرا همه آن چه نامش زندگی است، نامش راه است، نامش زیبایی است، حرام شد. کوتاه شد و ناگهان زشت شد. صبوری! به من یاد بده چگونه به دختری که سال ها درس خوانده بیاموزم که برای نتیجه کنکور اشک نریز، بی تاب نباش، بیمار نباش! چه حقیقتی از وجود تو به او بگویم تا بتواند با اقتدار به پیش برود. قدم هایش را استوار بردارد. و هر روز گام های تازه تری در جهت رشد و تعالی خود و دیگران بردارد. به من بگو صبوری! چگونه به آن کسی که عزیزش از دنیا سفر کرده و حال بار غم به دل دارد بگویم، تاب بیاورد، ادامه بدهد. به آن که یارش او را تنها گذاشته یا به او جفا کرده، به آن که بر او زخمی زده اند، حقی از او ضایع کرده اند، یا به قضاوت نادرست، او را مورد بی مهری قرار داده اند بگویم صبوری کند تا بیابد. به من بگو باز هم بگو،صبوری! چگونه به آنکه مالش را باخته و ورشکست شده بگویم دوباره شروع کن. با چه مددی به او بگویم یا علی! به چه پیامی نویدش دهم! به آنکه شعرهایش را چاپ نمی کنند بگویم، بنویس و باز هم بنویس و آغاز را دم به دم آغاز کن! چگونه به جوانی که تصور 2 سال خدمت مقدس سربازی و انجام وظیفه دل نگرانش کرده و نمی تواند یک روز دور از خانواده سر کند بگویم این نیز بگذرد. چگونه به آنکه دنبال کار است و تا به حال کار دلخواهش را نیافته بگویم در پی گیری تو، کاری که بهترین است به سراغت خواهد آمد. صبوری مددم کن تا به کلام درآورم آنچه را که چشیده ام. چه قدر دشوار است مزه ی سیب را نوشتن! لذت نوشیدن یک لیوان آب زلال را شرح دادن، چه قدر دور است عطر نان را به شعر سرودن، صدای دلنشین باران را هجی کردن! صبر می کنم و باز صبر می کنم تا به نام حق، تو دستم را بگیری! در دور دست ها می بینم. توده های به هم فشرده ابرهای بارانی را، خیره نگاهشان می کنم در حالی که به یاد حق، سجده ی شکر می گزارم و می خوانم: صبوری! صبوری! ببار. هله پتگر + نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388 20:19 توسط shadi |
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانهء ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟ *فریدون مشیری + نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 15:58 توسط shadi |
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ببرد. به آسمان ها برو ، ولی گاهی هم به روی زمین بیا و مردم را تماشا کن؛ زندگی آنهایی که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد، هنر نمایی می کنند. من خود یکی از آن ها بوده ام. جرالدین، دخترم، تو مرا درست نمی شناسی، در آن شب ها ی بس دور، با تو قصه ها گفتم؛ آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن ، آواز می خواند و صدقه می گرفت، داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از این ها بالاتر من، رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر، غرورش را خرد نمی کند. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند، حرفی نباید زد. به دنبال نام تو ، نام من است : « چاپلین » دخترم، در دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب، آن هنگام که از سالن پرشکوه * شانزلیزه * بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. از آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند، احوالپرسی کن. حال زنش را بپرس و اگر باردار بود پولی را برای خریدن لباس بچه اش نداشت، مبلغی را پنهانی به او بده. به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی . دخترم جرالدین، گاهی با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس، و دست کم، روزی یک بار بگو: « من هم از آنها هستم » . تو واقعا یکی از آنها هستی نه بیشتر ! هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آن جا را به خوبی می شناسم. آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که قرن ها پیش، زیباتر از تو و مغرورتر از تو، هنرنمایی می کنند. اما در آن جا از نور خیره کننده تئاتر * شانزلیزه * خبری نیست . دخترم، چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه قدر دلت می خواهد، بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی د و فرانک خرج کنی، با خود بگو: سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جست و جو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی، همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم، برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند بی جان شیطان، خوب آگاهم. من زمانی طولانی در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بند بازان روی ریسمانی نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم، این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان نااستوار ، سقوط می کنند. دخترم شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهدو آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار، تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. همیشه بند بازان ناشی، سقوط می کنند. از این رو، دل به زر و زیور نبند. بزرگترین الماس این جهان، آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد، اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راتی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف * عشق * که معنای آن * یکدلی * است، شایسته تر از من است. دخترم، هیچ کس و هیچ چیز دیگر در جهان، نمی توان یافت که شایسته آن باشد دختری ناخن دست و پای خود را برای آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. حرف بسیار برای تو دارم، ولی به وقت دیگری م یگذارم و با این آخرین پیام، نامه را پایان می بخشم: انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است. منبع : www.sunnyfilms.com + نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 15:24 توسط shadi |
نمیدونم................ نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ زندگیمو نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی میتونم دروغ بگم تا خودم و شیرین کنم میتونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم ولی باز با این همه حرفها منم مثل اونا یه دروغگو میشم ورد زبونا تو دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟ + نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 11:36 توسط shadi |
تا قیامت من میگم بهم نگاه کن تو میگی که جون فدا کن من میگم چشات قشنگه تو میگی دنیا دو رنگه من میگم دلم اسیره تو میگی که خیلی دیره من میگم چشاتو وا کن تو میگی منو رها کن من میگم قلبمو نشکن تو میگی من میشکنم من؟ من میگم دلم رو بردی تو میگی به من سپردی؟ من میگم دلم شکسته است تو میگی خوب میشه خسته است من میگم بمون همیشه تو میگی ببین نمشه من میگم تنهام میذاری تو میگی طاقت نداری من میگم تنهایی سخته تو میگی این دسته بخته من میگم خدا به همرات تو میگی چه تلخه حرفات من میگم که تا قیامت برو زیبا به سلامت من میگم خدا به همرات تو میگی چه تلخه حرفات من میگم که تا قیامت برو زیبا به سلامت + نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 13:32 توسط shadi |
هنگامي كه خداوند مشغول خلق كردن زن بود شش روز مي گذشت فرشته اي ظاهر شد و عرض كرد:چرا اين همه وقت صرف اين يكي مي فرماييد؟ خداوند پاسخ داد:دستور كار او را ديده اي؟ او بايد كاملا قابل شستشو باشد اما پلاستيكي نباشد بايد دويست قطعه ي متحرك داشته باشد كه همگي قابل جايگزيني باشند بايد بتئاند با خوردن قهوه ي تلخ بدون شكر و غذاي شب مانده كار كند بايد دامني داشته باشد كه همزمان دو بچه را در خود جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديدشود بوسه اي داشته باشد كه بتواند همه ي درد ها را از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شكسته درمان كند و شش جفت دست داشته باشد فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد گفت شش جفت دست؟امكان ندارد خداوند پاسخ داد فقط دستها نيستند مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند به اين ترتيب اين مي شود يك الگوي متعارف براي آنها خداوند سري تكان داد و فرمود بله يك جفت براي وقتي كه از بچه هايش مي پرسد چه كار مي كنيد بتواند از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان يك جفت بايد پشت سرش داشته باشد كه آنچه را لازم است بفهمد و جفت سوم همين جا روي صورتش است كه وقتي به بچه ي خطا كارش نگاه مي كند بتواند بدون كلام به او بگويد كه اورا مي فهمد و دوستش دارد فرشته سعي كرد جلوي خدا را بگيرد اين همه كار براي يك روز خيلي زياد است باشد فردا تمامش بفرماييد خداوند فرمود نمي شود چيزي نمانده تا كار اين مخلوقي كه اين همه به من نزديك است تمام كنم از اين پس مي تواند هنگام بيماري خودش را درمان كند يك خانواده را با يك قرص نان سير كند و يك بچه ي پنج ساله را وادار كند دوش بگيرد فرشته نزديك شد و به زن دست زد اما اي خداون خيلي اورا نرم آفريدي بله نرم است اما اورا سخت هم آفريده ام تصورش را هم نمي تواني بكني كه تا چه حد مي تواند تحمل كند و زحت بكشد فرشته پرسيد فكر هم مي تواند بكند؟ خداوند پاسخ داد نه تنها فكر مي كند بلكه قوه استدلال و مذاكره هم دارد انگاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه ي زن دست زد اي واي مثل اينكه اين نموه نشتي دارد به شما گفتم كه در اين يكي زيادي مواد مصرف كرديد خداوند مخالفت كرد آن كه نشتي نيست اشك است فرشته پرسيد اشك ديگر چيست؟ خداوند پرسيد اشك وسيله اي است براي ابراز شادي اندوه درد نا اميدي تنهايي سوگ و غرورش فرشته متاثر شد شما نابغه ايد اي خداوند فكر همه چيزرا كردهخ ايد چون زنها واقعا حيرت انگيزند زنها قدرتي دارند كه مردهان را متحير مي كنند همواره بچه ها را به دندان مي كشند سختي ها را بهتر تحمل مي كنند بار زندگي را به دوش مي كشند ولي شادي عشق و لذت به فضاي خانه مي پراكنند وقتي مي خواهند جيغ بزنند با لبخند مي زنند وقتي مي خواهند گريه كنند آواز مي خوانند وقتي خوشحالند گريه مي كنند و وقتي عصبانيد مي خندند براي آنچه باور دارند مي جنگند در مقابل بي عدالتي مي ايستند و وقتي مطمئنند راه حل ديگري وجود دارد نه نمي پذيرند بدون كفش نو سر مي كنند كه بچه هايشان كفش نو داشته باشند براي همراهي يك دوست مضطرب با او به دكتر مي روند بدون قيد و شرط دوست مي دارند وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدامي كنند گريه مي كنند و وقتي دوستانشان پاداش مي گيرند مي خندند در مرگ يك دوست دلشان مي شكنند در از دست دان يكي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند قوي پا برجا مي مانند آنها مي رانند مي پرند راه مي روند مي دون كه نشانتان بدهند چقدر برايشان مهم هستيد قلب زن است كه جهان را به گردش درمي آورد زن ها در هر اندازه و هر شكلي موجودند و مي دانند كه بغل كردن و بوسيدن مي تواند هر دل شكسته اي را التيام بخشد كار زنها بيش از بچه به دنيا آوردن است آنه شادي و اميد به ارمغان مي اورند انها شفقت و فكر نو مي بخشند زن خا چيز زيادي براي گفتن و بخشيدن دارند خداوند گفت اين مخلوق بزرگ فقط يك عيب بزرگ دارد فرشته پرسيد چه عيبي؟ خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند. + نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 17:29 توسط shadi |
سختيها ميگذرند و همه چيز تغيير ميكند.
* نگوييد "نه" ولي روي نظر خود پافشاري كنيد. * لبخندي خيره كننده بزنيم، لبخند زندگي شما را روشن خواهد كرد. * آرزوها به حقيقت ميپيوندند،باور داشته باشيد. * بدانيد كه چطور منظورتان را به ديگران بفهمانيد،آنوقت زندگي مانند نسيمي خوشايند خواهد شد. * بخشش شادي آور است،امتحان كنيد. * چگونه تحسين ديگران را بپذيريم؟ با لبخند و تشكر. * هميشه منتظر بهترينها باشيد،اتفاق خواهد افتاد. + نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388 13:6 توسط shadi |
اگه سرعتتون پایینه لطفا" تا لود شدن عکس ها صبر کنید ... + نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387 23:33 توسط shadi |
+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387 18:17 توسط shadi |
برخی تفاوتهای مردان و زنان (فمنیستی) هشدار: این یك مطلب فمنیستی است. لطفا آقایون نخونن! اگر هم خوندن هر چه زودتر خودشون رو اصلاح كنند تا وضع از این بدتر نشده! + نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387 11:35 توسط shadi |
كــوچـــه بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! + نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387 18:55 توسط shadi |
شادي غم دنيا نخواهد يافت پايان خوشا در بر رخ شاديگشايان خوشا دلهاي خوش، جانهاي خرسند خوشا نيروي هستيزاي لبخند خوشا لبخند شاديآفرينان كه شادي رويد از لبخند اينان نميداني- دريغا- چيست شادي كه ميگويي: به گيتي نيست شادي نه شادي از هوا بارد چو باران كه جامي پر كني از جويباران نه شادي را به دكان ميفروشند كه سيل مشتري بر آن بجوشند چه خوش فرمود آن پير خردمند وزين خوشتر نباشد در جهان پند اگر خونين دلي از جور ايام « لب خندان بياور چون لب جام» به پيش اهل دل گنجيست شادي كه دستاورد بيرنجي ست شادي به آن كس ميدهد اين گنج گوهر كه پيش آرد دلي لبخندپرور به آن كس ميرسد زين گنج بسيار كه باشد شادماني را سزاوار نه از اين جفت و از آن طاق يابي كه شادي را به استحقاق يابي جهان در بر رخ انسان نبندد به روي هر كه خندان است خندد چو گل هرجا كه لبخند آفريني به هر سو رو كني لبخند بيني چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند ز عمرت لحظه لحظه ميربايند گذشت لحظه را آسان نگيري چو پايان يافت پايان ميپذيري مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم به هر حالت تبسم كن، تبسم! (فریدون مشیری) تولد شادی مبارک + نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387 20:28 توسط shadi |
دلگرفته از گذر روزگارم از این همیشه و همیشه با دلشکستگی دیدن تمامی اونچه نباید دید نباید شنید و هر روز وهرروزه در دنیا عادی تر میشه آره دل شکستن هائی که میتونست نباشه و هست بی تفاوتی هائی که دنیا دچارش شده و آدمها آروم آرو م بهش عادت میکنن یا دیگه عادت کردن! واقعا من خیلی حساس شدم یا دنیا خیلی بد شده؟ من زیادی میرم تو نخ زندگی یا نه زندگی زیادی رفته رو اعصاب من هر چی هست به هر دلیل فقط وفقط میخوام بگم این رسمش نیست رسم انسان بودن اینی نیست که پیش گرفته شده نه حتی رسم دوستی ها و نه رسم وفاداری ها و یه جورائی همه از هم دور افتادیم یه جورائی همه باهم در یک دروغ بزرگ باسم زندگی فقط زنده ایم و گاه نه تنها مرحم کسی نیستیم بلکه غم دیگر ان هم شاید شدیم نه این راهش نیست (منظورم فروختن قبر توی سریال این راهش نیست نبودا) اتفاقا برعکس بیائین بهم زندگی بدیم محبت بدیم عشق و دوستی بدیم و صفا و صمیمت دقیقا همون چیزائی که قرار بود ما انسانها در دل داشته باشیم وبه همدیگه در کمال یاری وهمدلی بدیم خدایا تو بگو چرا اینجوری شد و چرا باید اینجوری میشد راستی چرا ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387 20:3 توسط shadi |
ا ندوه قلبم را نفهمیدند،چون می خندیدم اشک ریختنم را ندیدند،چون چشمانم خشک بود صدایم را نشنیدند،چون با لبهای بسته فریاد زدم شکستنم را نفهمیدند،چون بی صدا خرد شدم نفهمیدند دیوانه شدم،چون آرام و ساکت بودم + نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387 16:14 توسط shadi |
دخترک خنده کنان گفت که چیست؟؟ راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
|